تبلیغات
مطالب ورزشی علمی سرگرمی - مطالب اسفند 1390
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
هدیه تولد پر خرج!
نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند 1390
ساعت : 11:56 ق.ظ
نویسنده : alireza h
مردی دختر سه ساله ای داشت. روزی مرد به خانه آمد و دید که دخترش گران ترین کاغذ زرورق کتابخانه اورا برای آرایش یک جعبه کودکانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش را یه هدر داده است تنبیه کرد و دخترک آن شب را با گریه به بستر رفت وخوابید.
روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته ست و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است. مرد تازه متوجه شد که آن روز، روز تولدش است و دخترش زرورق ها رابرای هدیه تولدش مصرف کرده است. او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه راازاو گرفت و در جعبه را باز کرد.
اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است مرد بار دیگر عصبانی شد به دخترش گفت که جعبه خالی هدیه نیست وباید چیزی درون آن قرار داد. اما دخترک با تعجب به پدر خیره شد وبه اوگفت که نزدیک به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت غمگین بود یک بوسه از جعبه بیرون آورد و بداند که دخترش چقدردوستش دارد!

:: مرتبط با: داستانهای کوتاه ,
:: برچسب‌ها: داستان تولد , داستان هدیه , داستانک تولد , داستانک هدیه , هدیه تولد , داستان هدیه تولد , داستانک هدیه تولد , داستان کوتاه تولد , داستانک کوتاه تولد , داستان کادو تولد ,
 



ساعت : 11:54 ق.ظ
نویسنده : alireza h
وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به برکه ای در یک مزرعه برد و به من گفت: سنگی را به داخل آب بینداز و به دایره هایی که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن. سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ تصور کنم. او گفت: "تو می توانی تعداد زیادی از جلوه ها و نمودها را در زندگیت خلق کنی اما امـواجی که از این جلوه ها پدیـد می آید، صلح و آرامش موجود در تمام مخلوقات تو را بر هم خواهد زد. به خاطر داشته باش که تو در برابر هر آنچه در دایره زندگیت قرار می دهی مسوولی و این دایره به نوبه خود با بسیاری از دایره های دیگر ارتباط خواهد داشت. نیازمند خواهی بود تا در مسیری زندگی کنی که اجازه دهد، خوبی و منفعت ناشی از دایره ات، صلح و آرامش را به دیگران منتقل کند. آن جلوه هایی که از عصبانیت و حسادت ناشی می شود، همان احساسات را به دیگر ذایره ها خواهد فرستاد. تو در برابر هر دوی آن ها مسوولی."
این نخستین بار بود که دریافتم هر شخص قادر است صلح و یا ناسازگاری درونی خلق کند که در جهان پیرامونش جریان یابد. اگر وجودمان سرشار از نزاع، نفرت، تردید و خشم باشد، هرگز نمی توانیم صلح را در جهان برقرار سازیم. ما احساسات و افکاری را که در درون نگاه داشته ایم از خود ساطع می کنیم، چه در مورد آن ها صحبت کنیم چه سکوت اختیار کنیم. هرآنچه در درون خویش داریم به جهان پیرامون ما سرایت می کند و خلق زیبایی یا ناسازگاری با تمامی دوایر دیگر زندگی مرتبط می باشد.

:: مرتبط با: داستانهای کوتاه ,
:: برچسب‌ها: دایره , زندگی , دایره زندگی , مسئول , مسئول زندگی , مسئولیت زندگی , داستان زندگی , داستانک زندگی , داستان اموزنده زندگی , داستان کوتاه زندگی ,
 



ساعت : 11:52 ق.ظ
نویسنده : alireza h
وریانا فالاچی روزنامه‌نگار برجسته ایتالیایی از وینستون چرچیل سئوال میکند

آقای نخست وزیر، شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند میروید! و دولت هند شرقی را بوجود می آورید، اما این کار را نمی توانید در بیخ گوشتان یعنی در کشور ایرلند که سال ها است با شما، در جنگ و ستیز است، انجام بدهید؟!؟
وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ میدهد:
برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج داریم، اما آن دو ابزار را، در ایرلند نداریم.
روزنامه نگار با تعجب می پرسد:
آن دو ابزار چیست؟
و چرچیل پاسخ می دهد :

اکثریت نادان و اقلیت خائن

:: مرتبط با: داستانهای کوتاه ,
:: برچسب‌ها: رچچیل , چرچیل , سوال چرچیل , سوال از چرچیل , داستان چرچیل , جواب چرچیل , بیوگرافی چرچیل , جنگ سالار , جنک جهانی , جنگ سالاران ,
 



بعضی وقتها اگر نشنویم بیشتر به نفعمان است!
نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند 1390
ساعت : 11:50 ق.ظ
نویسنده : alireza h

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.


بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.


دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.


اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟


معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.


:: مرتبط با: داستانهای کوتاه ,
:: برچسب‌ها: شنوایی , نشنیدن , داستان شنوایی , داستان نشنیدن , داستان قورباغه , قورباقه , داستان نشنیدن قورباغه , داستان قورباغه ناشنوا , نفع , داستان نفع ,
 



ببین تلقین با آدم چی کار میکنه؟
نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند 1390
ساعت : 11:48 ق.ظ
نویسنده : alireza h
می گویند شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بیدار شد وباعجله دو مسأله راکه روی تخته سیاه نوشته بود یاداشت کرد و بخیال اینکه استاد آنها را بعنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز وآن شب برای حل آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت . سرانجام یکی را حل کرد وبه کلاس آورد. استاد بکلی مبهوت شد ، زیرا آنها را بعنوان دونمونه از مسائل غیر قابل حل ریاضی داده بود. اگر این دانشجو این موضوع را می دانست احتمالاً آنرا حل نمی کرد، ولی چون به خود تلقین نکرده بود که مسأله غیر قابل حل است ، بلکه برعکس فکر می کرد باید حتماً آن مسأله را حل کند سرانجام راهی برای حل مسأله یافت.

:: مرتبط با: داستانهای کوتاه ,
:: برچسب‌ها: تلقین , قدرت , قدرت تلقین , ریاضی , کلاس ریاضی , درس ریاضی , سوال ریاضی , مساله ریاضی , داستان تلقین , داستان قدرت تلقین ,
 



کفش گاندی
نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند 1390
ساعت : 11:46 ق.ظ
نویسنده : alireza h
روزی گاندی در حین سوار شدن به قطار یک لنگه کفشش درآمد و روی خط آهن افتاد. او به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شده و آن را بردارد. در همان لحظه گاندی با خونسردی لنگه دیگر کفشش را از پای درآورد و آن را در مقابل دیدگان حیرت زده اطرافیان طوری به عقب پرتاب کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد. یکی از همسفرانش علت امر را پرسید. گاندی خندید و در جواب گفت: مرد بینوائی که لنگه کفش قبلی را پیدا کند، حالا می تواند لنگه دیگر آن را نیز برداشته و از آن استفاده نماید

:: مرتبط با: داستانهای کوتاه ,
:: برچسب‌ها: کفش گاندی , داستان کفش گاندی , داستانک کفش گاندی , گاندی , داستان گاندی , داستانک گاندی , داستان کفش , داستانک کفش , داستان اموزنده , داستان کوتاه , داستانک ,
 



دوست داشتی همچین داداشی داشته باشی؟
نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند 1390
ساعت : 11:44 ق.ظ
نویسنده : alireza h
و برادر با هم در یک مزرعه خانوادگی کار می کردند. یکی از برادرها متاهل بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود. آن دو در پایان هر روز ما حصل کار و زحمتشان را به طور مساوی بین هم تقسیم می کردند.
روزی برادر مجرد پیش خود اندیشید: این منصفانه نیست که ماحصل کار و زحمت مان را به طور مساوی با هم تقسیم کنیم. من مجرد هستم و تنها و بالطبع نیازم هم خیلی کم است. به همین خاطر، او هر شب کیسه ای گندم از انبار کوچک خود بر می داشت، مزرعه مابین منزل خود و برادرش را پنهانی می پیمود و کیسه گندم را به انبار برادرش حمل می کرد.
از طرف دیگر، برادر متاهل هم پیش خود اندیشید: این منصفانه نیست که ما حصل کار و زحمت مان را به طور مساوی با هم تقسیم کنیم. از هر چه که بگذریم، من متاهل هستم و صاحب زن و بچه هایی که می توانند در سال های آتی زندگی با یاری ام بشتابند. برادرم تک و تنهاست و کسی را ندارد تا در آن سال ها یار و یاورش باشد. به همین خاطر، او نیز هر شب کیسه ای گندم از انبار کوچک خود بر می داشت، مزرعه مابین منزل خود و برادرش را پنهانی می پیمود و کیسه گندم را به انبار برادرش حمل می کرد.
سال های متمادی هر دو برادر گیج و مبهوت بودند، چون گندم انبار آن دو هرگز کم نمی شد. یک شب تاریک، زمانی که هر دو برادر پنهانی در حال حمل گندم به انبار برادر دیگر بودند، بناگاه به هم برخوردند. آن دو پس از یک مکث طولانی متوجه حادثه ای که در طی سالیان گذشته بوقوع می پیوست، شدند. دو برادر، کیسه های گندم را بر زمین نهادند و همدیگر را در آغوش کشیدند.

"لادری"

:: مرتبط با: داستانهای کوتاه ,
:: برچسب‌ها: لادری , داستان لادری , داستان های لادری , داستان اموزنده لادری , بیوگرافی لادری , برادر , داستان برادر , داداش , داداشی , داستان دوست داشتن ,
 



"زندگیم را با یک لبخند باز یافتم"
نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند 1390
ساعت : 11:42 ق.ظ
نویسنده : alireza h
"مادر ترزا"

وقتی به دست دشمن گرفتار آمد او را در سلولی زندانی کردند. از نگاه های تحقیر آمیز و برخوردهای خشن زندانبانان فهمید که روز بعد اعدام خواهد شد. داستان را از زبان راوی اصلی آن بشنوید:
" اطمینان داشتم که مرا خواهند کشت. به همین خاطر خیلی ناراحت و عصبی بودم. جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری از بازرسی آنان در امان مانده باشد. یک نخ سیگار یافتم و چون دست هایم می لرزید آن را به دشواری میان لبهایم نهادم. اما کبریت نداشتم، آنها قوطی کبریتم را گرفته بودند.
از میان میله های سلول به زندانبانم نگریستم. نگاهش از نگاهم گریزان بود، چون معمولاً کسی به مرده نگاه نمی کند. به صدا درآمدم و گفتم: ببخشید، کبریت خدمتتان هست؟ نگاهم کرد، شانه هایش را بالا انداخت و برای روشن کردن سیگار به من نزدیک شد.
کبریت را که روشن کرد چشمانش ناخواسته به چشمانم دوخته شد. در این لحظه، من لبخند زدم. نمی دانم چه دلیلی داشت. شاید ناشی از حالت عصبی ام بود. شاید هم به خاطر این بود که وقتی آدم خیلی به کسی نزدیک می شود لبخند نزدن کار مشکلی بنظر می رسد. به هر ترتیب، لبخند زدم. در آن لحظه، انگار جرقه ای میان قلب های ما، میان دو روح انسانی، زده شد و می دانم که نمی خواست، اما لبخند من از لای میله های زندان عبور کرد و لبخندی روی لب های او پدید آورد. او سیگارم را روشن کرد اما دور نشد. مستقیماً به چشمان من می نگریست و همچنان لبخند می زد.
من نیز با لبخند به او جواب می دادم، اما حالا به او به عنوان یک انسان و نه یک زندانبان می نگریستم. نگاه های او نیز بعد تازه ای بخود گرفته بود. او پرسید: ببینم، بچه داری؟
"بله دارم، ایناهاشون، ایناهاشون" کیفم را درآوردم و با دست های لرزان دنبال عکس خانواده ام گشتم. او نیز عکس بچه های خود را به من نشان داد و درباره امیدها و نقشه هایی که برای آنان کشیده بود، صحبت کرد. اشک در چشمانم حلقه زد. به او گفتم ترسم از این است که دیگر بچه هایم را نبینم و شاهد بزرگ شدن آنان نباشم. چشمان او نیز پر از اشک شد.
بناگاه بی آنکه کلمه ای بر زبان بیاورد، قفل سلولم را باز کرد و مرا به آرامی بیرون برد. سپس، مرا از طریق راه های مخفی، از زندان و بعداً از شهر خارج کرد. آنجا، در بیرون شهر مرا رها ساخت و باز بدون اینکه کلمه ای بر زبان جاری سازد به شهر بازگشت.
"زندگیم را با یک لبخند باز یافتم"

:: مرتبط با: داستانهای کوتاه ,
:: برچسب‌ها: مادر ترزا , داستان مادر ترزا , داستان های مادر ترزا , بیوگرافی مادر ترزا , اثار مادر ترزا , زندگی , لبخند , بازیاغتن زندگی , داستان , داستانک ,