تبلیغات
مطالب ورزشی علمی سرگرمی - مطالب ابر داستان اموزنده
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به سایت من . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
داستان کوتاه کباب
نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد 1391
ساعت : 07:38 ب.ظ
نویسنده : alireza h
kabab barg Optimized 150x93 داستان کوتاه کباب

داستان کوتاه کباب

روزنامه خراسان نوشت:

مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت: چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند. وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.

شاکی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند

ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستانهای کوتاه ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستانک , آموزنده , داستان اموزنده , کباب , آشپزی , داستان کباب ,
 



کفش گاندی
نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند 1390
ساعت : 11:46 ق.ظ
نویسنده : alireza h
روزی گاندی در حین سوار شدن به قطار یک لنگه کفشش درآمد و روی خط آهن افتاد. او به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شده و آن را بردارد. در همان لحظه گاندی با خونسردی لنگه دیگر کفشش را از پای درآورد و آن را در مقابل دیدگان حیرت زده اطرافیان طوری به عقب پرتاب کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد. یکی از همسفرانش علت امر را پرسید. گاندی خندید و در جواب گفت: مرد بینوائی که لنگه کفش قبلی را پیدا کند، حالا می تواند لنگه دیگر آن را نیز برداشته و از آن استفاده نماید

:: مرتبط با: داستانهای کوتاه ,
:: برچسب‌ها: کفش گاندی , داستان کفش گاندی , داستانک کفش گاندی , گاندی , داستان گاندی , داستانک گاندی , داستان کفش , داستانک کفش , داستان اموزنده , داستان کوتاه , داستانک ,
 



شیئ درخشانی که ما دیدیم فقط یک بطری بود!
نوشته شده در شنبه 20 اسفند 1390
ساعت : 10:00 ب.ظ
نویسنده : alireza h

یک روز صبح، که همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم می زدیم، چیزی را دیدیم که در افق می درخشید. هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم، اما مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شد، راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم، فهمیدیم چیست. یک بطری خالی بود. شاید از چند سال پیش در آن جا افتاده بود. غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود. از آنجا که صحرا بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت، فکر کردم:

چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟اما باز هم فکر کردم: اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم، چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟

:: مرتبط با: داستانهای کوتاه ,
:: برچسب‌ها: شئ درخشان , دستان شئ درخشان , داستان شئ درخشان , داستان شئ درخشان کاذب , داستان اموزنده , داستان های اموزنده , داستان کوتاه , داستان های کوتاه , پائیلو کوئیلو , داستان های پائیلو کوئیلو ,
 



به قیمت بخر! نه گرانتر، نه ارزانتر
نوشته شده در شنبه 20 اسفند 1390
ساعت : 09:55 ب.ظ
نویسنده : alireza h

نی شی ون دوستانش را به خانه دعوت کرد ، و برای شام قطعه ای گوشت چرب و آبدار پخت . ناگهان پی برد که نمک تمام شده است .
پسرش را صدا زد : برو به ده و نمک بخر . اما به قیمت بخر ، نه گران تر و نه ارزان تر .
پسر تعجب کرد : پدر می دانم که نباید گران تر بخرم . اما اگر توانستم ارزان تر بخرم ، چرا کمی صرفه جویی نکنیم ؟
- این کار در شهری بزرگ ، قابل قبول است . اما در جای کوچکی مثل ده ما ، با این کار همه ده از بین می رود.
مهمانان که این حرف را شنیدند ، پرسیدند که چرا نباید نمک را ارزان تر خرید ، نی شی ون پاسخ داد : کسی که نمک را زیر قیمت می فروشد ، حتما به شدت به پولش احتیاج دارد . کسی که از این موقعیت سوء استفاده کند ، نشان می دهد که برای عرق جبین و تلاش او در تولید نمک ، احترامی قایل نیست .
- اما این مساله کوچک که نمی تواند دهی را ویران کند !
- در آغاز دنیا هم ستم کوچک بود . اما آمدن هر ستم از پس ستم دیگر ، به روندی فزاینده منجر شد . همیشه فکر می کردند مهم نیست ، تا کار به جایی رسید که امروز رسیده .

کتاب پدران، فرزندان ، نوه ها اثر پائولو کوئلیو

:: مرتبط با: داستانهای کوتاه ,
:: برچسب‌ها: قیمت , گران , ارزان , داستان , داستانک , داستان کوتاه , داستانک اموزنده , داستان اموزنده , قصه , داستان گرانی , داستان ارزانی ,
 



عاقبت بعضی س ی ا س ی و ن در جهنم!
نوشته شده در شنبه 20 اسفند 1390
ساعت : 09:44 ب.ظ
نویسنده : alireza h
یک شخص سیاسی هنگامی که از درب منزل خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و نگهبان بهشت از او استقبال کرد: "خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه، چون ما به ندرت سیاستمداران بلندپایه و مقامات رو کنار
دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به ... بهشت تصمیم ساده ای ...نیست..."
شخص گفت: "مشکلی نیست. شما مرا راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم."
نگهبان گفت: "اما در نامه ی اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک
روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید."
آن شخص گفت: "اشکالی نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. می خواهم به بهشت بروم!"
نگهبان گفت: "می فهمم... به هر حال، ما دستور داریم. ماموریم و معذور" و سپس او را
سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم
رسیدند.
ادامه مطلب
:: مرتبط با: داستانهای کوتاه ,
:: برچسب‌ها: داستان , سیاسی , سیاسیون , عاقبت سیاسیون , جهنم , عاقبت سیاسیون دو جهنم , داستانک , داستان اموزنده , داستانک اموزنده , قصه ,